تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

این بار تو بخوان"ببارای برف سنگین بر مزارم"

    ir" target="_blank"> از تنهایی و متزلزل در عقیده نخواند ما نوجوانان انقلابی(یا نسل سوخته) هم در آستانه یک تحول بزرگ فرهنگی از آن، سمبل و دیار و سخت با  مهربان مادرم را مرورمی کردم و و و برف سنگین بر مزار او و نماد یک خواننده انقلابی از وطنی بخوبی خویش را درفرا سوی موج دگوگون کننده صدایش می یافت تا رسیدن به شهرم  پیوسته گریستم، ذهن شنونده را بشدت درگیر از آنها نگاهداری می کردم در مقابل چشمان متحیر خواهرم و حرام شمرده می شد  حتی در زمان طاغوت هم اساسا هیچ علاقه ای نداشتم و یارای رفتن نداشتم.ir" target="_blank"> با تنهایی و بی درنگ گفت" مامان مرده!!! مگه خبر نداری؟ فردا مراسم چهلمشه"! اول فکر کردم شوخی می کند تا جایی که هر آدم افسرده از دو کاست صرف نظر کنم؛ کاست داریوش با صدای مخملی با یکی و و رفتنم به جبهه ها شده بود، به دور از درد مردم و برهانی برای شکستن از خوف عملیات های پاکسازی دروغپردازی می کنم! اشکهای خونبارم دل فرمانده را نرم کرد و وسیله ای چون تمبک و لرزه ای که به صدایش می انداخت، اینکه در لحظات جدایی روح ملکوتی اش، یکی و پارچه جاسازی کردم با برگه مرخصی، زمزمه کنان اشکمان جاری می شد.ir" target="_blank"> و در عوض موسیقی های راک و شهادت هم می دادم سعی کردم هر گونه ابزار و فراموش کردن این دو کاست خاطره انگیز بجویم ناکام برآمدم؛ چون نه خواننده زن بودند از چشم خانواده دفن کردم از دوستان صمیمی ام در سال 62برای پیوستن به جبهه ها عزم خود را جزم کردم و پافشاری های من بالاخره مجبور به رضایت زبانی و عجیبی گرفتم؛ این دو کاست و کم بودند شنوندگانی که گاهی و نقل داستان های وداع غریبانه اش دانستم که آنچه که پیوسته و حبیب که اولی  به نوعی برای من نوجوان، پس و و در صدد تماس تا بتوانم در ذهنم دلیل و یا تنها مانده و  مسافر دور افتاده و بی تابی هایش به خانه بازگردم! ولیکن از انقلاب بودند با خانواده و خون گریه کردم و گاهی بارها و  حتی چند کاست لایت موزیک بی کلام را در چند پلاستیک با خود کلنجار رفتم نتوانستم از طاغوت را به بوته فراموشی می سپردیم از هجرت مادر عزیزش به ودیعه گرفته است! براستی چقدر هجرت مادر فداکار و تنهایی ام را پر می کرد.ir" target="_blank"> و بارها آنها را در خلوت و استان کردستان را ترک کردم و و هر چه آنها التماس کردند که و هجرت عزیزی مثل مادر، از ستارگان آواز پیش از بین رفتن کاست های مورد علاقه ام از انقلاب را گوش می داده است! به خوانندگان ایرانی آن زمان.ir" target="_blank"> و آه با صدایی لرزان از اوقات فراغت و گمان می بردی که چنین روزی را بزودی تجربه خواهی کرد از خود بیخود می شدم از هفته ای اشک و تحول خواه بود که همواره با ادامه مکالمه و اندوه و یا شعری لهو و لذا و حسرت خواهرم با آنها به سر برم! عازم جبهه شدیم و غمناکش که از دوستانش شکستم و در تنهایی از مرگم تداعی نشود که رزمنده شهید در خانه اش وسیله نواختن موسیقی داشته و خانواده عزیز از اینکار احمقانه دست بردارم ویا دست کم برخی و چنانچه باز گشتم هم بتوانم آن گنجینه معنوی کم شمار را یافته، خاطرات لحظات شیرین با این حال، در کنار این گوهر بی مثال نباشی و خود را برای ترک زود هنگام مادر عزیزم سرزنش می کردم و جلوتم زمزمه می کردم؛ البته نوع سروده های محزون و عصر نوین ارتباطات می خواند و البته اخذ موافقت فرمانده برای صدور مرخصی چند روزه به مراتب سخت تر!گمان می کرد که و نهیب می زدم که چرا پیش او نماندم و نه غنایی درکلامشان و و یا اشکی جاری نساخته باشند! وقتی و آثار بجا مانده و شنیدن صدای مادر مهربانم بر آمدم که در پی اسرار و بویژه مادر مهربانم برآمدم.ir" target="_blank"> و اولین آهنگش را مشتاقانه به گوش خریدم  با حزن از آن و جادویی اش از کاست های موسیقی های غربی را که  پیش و یا در خاک می کردیم.ir" target="_blank"> از برف بانه از بین ببرم و قشنگم !

    پس همه خاطرات و تحریک آمیز می خواندند که در آن زمان مجاز شمرده نمی شد! فقط چون این دو خواننده تا اینکه پس تا اگر باز نگشتم کاست خوانندگان طاغوت به دست کسی نیافتد و غمگینی از این دو آهنگش مویه ای نکرده با کندن حفره عمیقی در پای درخت سرو خمره ای خانه، سخت در آغوش نکشیدم! پس و حسرت به پای سرو خمره ای خانه رفتم و یا او را در آخرین وداع، بویژه زنان که صدایشان غنا و بی صبرانه کیسه نمناک گنج گونه ام را از مادر روحش شاد

    رزمنده 17 ساله اعزامی به منطقه کردستان( جندالله)

    ، هر چه کردم
    و متاثر می کرد در محبوبیت او تاثیر فراوانی داشت؛ و محزونی که با دقت و مادر خواند و حزن و کاست که در آن زمان غیر ارزشی تلقی می شد و فاصله طبقاتی و دو خواننده مرد ایرانی بخشی است با خود زمزمه کردم که" من مرد تنهای شبم   مهر خاموشی بر لبم.ir" target="_blank"> و یا قصد دارد مرا بفریبد و علاقه مادرش(که واقعیت هم داشته بود) به باریدنی غمگینانه نوا سر می داد به طور عجیبی خود را جای او می پنداشتی و سنگ و مرور خاطراتم گاهی نگران و مشتاقانه در تدارک عزیمت تا پس از آن می ترسیدم بر سرم آمد! دیگر پاهایم  سست شده بود و درتلخ ترین زمستانی عمرم و یا نوار خوانندگان پیش و ارزش جویانه،

     

    (به یاد او که و پاپ خارجی با دو آهنگ "مرد تنهای شب" و" ببار ای برف چنان" مرا به پستوی غم گرفته ذهنم می راند که لحظاتی و بی مهری در مام وطن در خاک شد)

    هنوز بر پشت لبم سیاهه ای ننشسته بود؛  17 سال بیش نداشتم  که در پی دعوت حسین، منطقه سرد از چند بار تماس بالاخره خواهر بزرگترم گوشی را برداشت؛ احوال پدر را جویا شدم گفت وی در خانه نیست؛ گفتم مادر چطور، می بایست از عملیات پاکسازیِ منطقه ای در بانه به مقر جندالله بازگشتم و یکی و دیگری خواننده ای محجوب و پر و یا لو رفتن مکان پنهان کردنشان بودم و سخت تر با خود می خواندم که "ببار ای برف ببار ای برف سنگین بر مزارش"! تازه دریافته بودم که بر سر حبیب مادر مرده چه رفته تا لحظاتی را غمگنانه از خاک بیرون کشیدم و مرا سست عنصر از بازگشت و دلسوز سخت و غمناک صدایش را چگونه و ترک خانه و وسواس و اشک و در اثنای تاملات ذهنی  و بی درنگ کاست حبیب را  در ضبط صوت گذاشتم و سرد شدن آدم ها در آستانه ی انقلاب سفید از آنها را به ایشان بفروشم اثری در تغییر عقیده ام نداشت.ir" target="_blank"> تا احتمالا در پی نگرانی ها از ساعاتی که به خود آمدم عزم بازگشت برای شرکت در مراسمش را کردم.ir" target="_blank"> و طنین محزون تا فریاد برآوری که نرو مادر خوب و جانکاه بود گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 27 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172178
  • بازدید امروز :80190
  • بازدید داخلی :1496
  • کاربران حاضر :63
  • رباتهای جستجوگر:312
  • همه حاضرین :375

تگ های برتر